درست مثل هر روز پاهای ظریف و شکننده اش را روی دمپایی حوله ایش گذاشت و در حالی که موهای قهوه ایش را خشک می کرد به اتاق رفت و لباس فُرمش را پوشید، یک لیوان قهوه سرکشید و با عجله درب آپارتمان را به هم کوبید و سمت ماشین رفت. با همان ماشین همان کولر خراب همان ترافیک روزانه و با تاخیر همیشگی پشت میزش رسید. طبق معمول شروع به امضا کردن احمقانه ی درخواست ها و اوراق بی سر و ته کرد.
زیر لب می گفت:« امضا... امضا... امضا... تائید... امضا... امضا... امضا... تائید... لعنتی. این خودکار هم یاد گرفته چه جوری باید من رو عذاب بده... بنویس دیگه....»
_«خانون دیمپس...! الِنا؟!»
_«یک لحظه لطفا جناب...»
_«النا خودتی؟ ... منم جورج.»
سرش را آرام وبا تعجب بالا آورد و گفت:« جورج؟! تو این جا چکار می کنی؟ وای خدای من!»
مرد جوانی بود با قدی نچندان بلند و موهای بور که به نارنجی می زد. چشم های آبی اش درست هم رنگ شلوار لی اش بود، یک پرونده ی بیمه با مشت مشت کاغذ داخل پرونده در دستش به النا خیره شده بود و گفت:« می دونی چقدر دنبالت گشتم؟ اینجا چه کار می کنی تو؟»
النا گفت:« اینجا محل کارمه. یعنی متاسفانه اینجا محل کارمه. ولی تو اینجا چه کار می کنی؟»
_«به خاطر یه تصادف کوچیک. چیز خاصی نیست.»
_«از خودت بگو تو چکار می کنی؟ هنوز عکاسی می کنی یا مثل من...»
_«نه من هم اوضاعم با تو خیلی فرق نمی کنه ولی اِی هنوز دستی هم به دوربین می زنم. ببین می تونیم امروز با هم یه قهوه بخوریم. مهمون من!»
_«اوه البته ولی الآن که من نمی تونم. ساعت چهار همین پارک رو به رو.»
_«باشه پس می بینمت. بی زحمت این ورقه ها رو هم ...»
_«البته.»
مرد جوان از اتاق خارج شد. النا کنار پنجره منتظر ایستاد تا با نگاهش جورج را که از عرض خیابان می گذشت دنبال کند و با خودش می گفت:« اصلا فرقی نکرده بود. همان صورت گِرد و همان اندام پُر. حتی مدل موهای زردش رو هم عوض نکرده. وای خدا یعنی بعد از این همه سال دوباره پیدایش کردم!چطور ممکنه؟».
***
النا روی نیمکت چوبی سبز رنگ پارک نشسته بود و با بی صبری روزنامه ای را ورق می زد. بیش از آنکه صفحات روزنامه را نگاه کند، نگاهش به اطراف بود تا جورج را پیدا کند که ناگهان نگاهش به نگاه جورج که به سمت او می آمد گره خورد.
جورج:« هِی، سلام، بیا قولم رو فراموش نکرده بودم لیوان صورتی رو می خوای یا آبی؟»
النا:«سلام، صورتی رو بده. شاید دیگه بچه نباشم ولی هنوز صورتی رو دوست دارم.»
_«بفرمایید. نوش جان.»
_«مرسی. راستی از بچه های هنرستان خبر نداری؟ جین؟ کاترین؟ مارک؟ الکس؟»
_«چرا اتفاقا جین مثل خودت و خودم هنر رو بوسیده و گذاشته کنار. ولی کاترین دنبال موسیقی رو گرفت و الان هم رفته سوئد. مارک هم... مارک هم... هیچی. از خودت بگو.»
_«مارک چی؟ چرا بحث رو عوض می کنی؟»
_«ولش کن حالا بعد از عمری همدیگه رو دیدیم.»
_«اِاِاِ بگو دیگه مارک چیزیش شده؟»
_«یه مدت بود خیلی حالش خراب بود همش برام ایمیل های عجیب غریب می داد. مثل آدم های افسرده شده بود. یه روز که واقعا به نظرم اومد داره دیونه می شه رفتم خونش که دیدم تو وان حموم خودش رو...»
النا پرید تو حرفش که:«خودش رو چی؟ هان؟»
جورج ادامه داد:«خودکشی کرده بود.»
النا:«وای خدای من نه! اون که عاشق هنرش بود، عاشق زندگیش بود، عاشق خودش بود!»
_«همین آخری کار دستش داد. ول کن این چیز ها رو اون که رفت تو تا قهوت سرد نشده بخور و از زندگیت لذت ببر.»
_«از چی لذت ببرم؟ از هر روز دوش گرفتن از هر روز توی ترافیک بودن از امضا کردن از آپارتمانی که خودم توش جا نمی شم؟ از چی لذت ببرم؟»
جورج با خنده جواب داد:« تو هم کم از مارک نداری ها! یه وقت خودت رو از سقف آویزون نکنی دختر!»
النا:«خیلی بی نمکی. مثلا داری با بهترین دوست دوران هنرستانت دردِ دل می کنی؟»
جورج:«به دل نگیر دیگه حالا...»
النا لیوان قهوه را مثل همیشه سر کشید و به ساعتش نگاه کرد و گفت:«ببین من باید برم خیلی خوش حال شدم که دیدمت.راستی می تونم ازت یه شماره تماس داشته باشم؟»
_«آره حتما بیا این کارت ویزیتمه. ببین تو که اینقدر زندگیت تکراری شده یه پیشنهاد برات دارم. من سه شنبه یه مهمونی دارم اگر دوست داشتی بیا شاید بهت خوش بگذره.»
_«اوه حتما میام ولی الآن خیلی دیرم شده باید برم بابت قهوه هم ممنون. خدافظ.»
_«خدافظ»
***
از شرکت برگشت دوباره دوش گرفت پاهای ظریف و شکننده اش را روی دمپایی حوله ایش گذاشت و در حالی که موهای قهوه ایش را خشک می کرد به اتاق رفت اما به جای پوشیدن لباس همیشگی کُمُدش را زیر و رو کرد تا لباس های دلخواهش را پیدا کند. سوار ماشین بدون کولر شد و به دل ترافیک شهر قدم گذاشت با خودش فکر می کرد:« شاید این مهمونی رو برای من گرفته؟ نه بعید می دونم. وای خدای من چطور من اون رو بعد از این همه سال دوباره پیدا کردم؟»
مقابل درب خانه ی جورج پارک کرد. یک خانه ی دو طبقه ی ویلایی با آجرهای شکلاتی بود که مهمانی از پشت پنجره ها کاملا مشخص بود و صدای آهنگ کاملا رسا بود. النا از پله های جلوی درب بالا رفت و زنگ سفیدی که روی آجر های تیره خود نمایی می کرد را فشار داد. بعد از چند ثانیه درب باز شد و جورج بیرون آمد.
جورج:«آه النا فکر نمی کردم بیای خوش اومدی بیا تو.»
النا:«مرسی. چرا فکر نمی کردی بیام؟»
_«خوب چون اخلاقت رو می شناسم. معمولا خیلی اهل معاشرت با دیگران نبودی.»
_«ولی من اومدم.»
_«خوش اومدی.از خودت پذیرایی کن و خوش بگذرون من چند دقیقه ی دیگه می یام پیشت»
جورج هنوز چند قدمی دور نشده بود که با تردید برگشت و گفت:
«راستی بیا دنبالم کسی رو بهت نشون بدم که می دونم از دیدنش کُلی تعجب می کنی .»
_«کیه از بچه های هنرستانه؟»
_«نه.»
_«از دوستاته؟»
_«نه بیا... کسیه که این مهمونی رو براش گرفتیم... ایناهاش اینجاست...
عزیزم این النا بهترین دوست دوران دبیرستانمه...
النا، این هم نامزدم ایزابل.»