تبليغاتX
زیتون

زیتون

در پس آینه طوطی صفتم داشته اند / آنچه استاد ازل گفت بگو، می گویم

 می دونستم فیلم خوبیه و با تمام وجود قبولش داشتم اما روزی که از سینما بیرون آمدم هیچوقت به ذهنم خطور نمی کرد که ممکنه یه روزی گلدن گلوب رو ببره. من چی بگم. گفتنی ها رو فرهادی گفت و  دست مزدش رو گرفت. توی ایران بسته شدن خانه ی  سینما. توی آمریکا جایزه ی گلدن گلوب نمی دونم کدوم واقعا حقش بود؟

پی نوشت: خوشحالم که بیدار موندم. ارزشش رو داشت.

بعد نوشت: اسکار رو هم که گرفت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 6:26  توسط محمد امین صدیق  | 

بدیهی ست که یکی از آخرین قطعه های ادبی شکسپیر که به تازگی دزدیده شده نیست و این هم بدیهی ست که یک اثر هنری از عمه ی گرانقدر بنده نیست و فکر می کنم این هم بدیهی ست که اینجا فقط یک وبلاگ خاک گرفته یِ پُست نخورده یِ بدون خواننده است. احتمالا بدیهی است که این پُست هم بعد از این همه وقت به روز نبودن خواننده ای جز خودم نخواهد داشت. ولی خب، از روی وظیفه یا شاید هم علاقه باید دستی به زیتونی که در شیشه ی کدری، انتهای سمت راست یخچال، درون آب نمک معلق است، می کشیدم.

امروز اینجا را خانه تکانی کردم فقط برای اینکه گوشه ی یک یخچال آبسال کُهنه که برای نفس کشیدن به خِرخِر افتاده، نپوسد. امروز زیتون را آپدیت کردم فقط برای اینکه چیزی نوشته باشم. امروز وبلاگم را به روز کردم فقط برای اینکه از یاد بقیه نروم.

خبری نیست، چیزی هم ندارم که برایتان تعریف کنم. نمی خواهم خبر بدهم که از این به بعد زود به زود با نوشته هایم در خدمتتان هستم و متاسفانه دیشب هم خواب ندیده ام که از فردا دنیا رنگارنگ خواهد شد و بدی ها می روند و همه کنار هم شاد و خوشحال تا آخر عمر زندگی خواهیم کرد. چیزی تفاوت نکرده، هوای سردِ نَمورِ غبار آلودِ شهر بهتر نشده. رنگ قهوه ای تهوع آور قالب زیتون عوض نشده. تنها همین پُست سیاه و سفیدِ چروکیده است که به نامه ی اعمال این وبلاگ اضافه شده.

فقط می خواستم بگویم هستم، بگویم زیتون شاید پیر شده باشد ولی هنوز نمُرده و تصمیم هم ندارد که به این زودی ها نفس آخرش را بکشد. من هستم، همیشه نه، اما هستم. هر از چند گاهی یکبار می آیم. اما ناراحت نمی شوم اگر دیگر کسی اینجا نیاید، اگر کسی دیگر اینجا نظر نگذارد، اگر کسی دیگر انتقادی نکند و اگر کسی دیگر فحش ندهد. حق هم دارند که نیایند. مگر ندیده اید که پشت پیشخوان بقالی های کوچک بد بوی محله ها با خط مُرده ی چاپ می نویسند:"حق با مشتری است". خب من هم به حق دیگران احترام می گذارم.

خلاصه بگویم قصد ندارم زیتون را زیر تَلی از خاک رها کنم. اما نه به خودم، نه به زیتون و نه به هیچ کس دیگر قول نمی دهم که همیشه به روز باشد. مگر خودم همیشه به روزم؟ مگر کشورم همیشه به روز است؟ مگر همه همیشه به روز هستند؟ خوب، من و وبلاگم هم مثل همه...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 23:50  توسط محمد امین صدیق  | 

درست مثل هر روز پاهای ظریف و شکننده اش را روی دمپایی حوله ایش گذاشت و در حالی که موهای قهوه ایش را خشک می کرد به اتاق رفت و لباس فُرمش را پوشید، یک لیوان قهوه سرکشید و با عجله درب آپارتمان را به هم کوبید و سمت ماشین رفت. با همان ماشین همان کولر خراب همان ترافیک روزانه و با تاخیر همیشگی پشت میزش رسید. طبق معمول شروع به امضا کردن احمقانه ی درخواست ها و اوراق بی سر و ته کرد.

زیر لب می گفت:« امضا... امضا... امضا... تائید... امضا... امضا... امضا... تائید... لعنتی. این خودکار هم یاد گرفته چه جوری باید من رو عذاب بده... بنویس دیگه....»

_«خانون دیمپس...! الِنا؟!»

_«یک لحظه لطفا جناب...»

_«النا خودتی؟ ... منم جورج.»

سرش را آرام وبا تعجب  بالا آورد و گفت:« جورج؟! تو این جا چکار می کنی؟ وای خدای من!»

مرد جوانی بود با قدی نچندان بلند و موهای بور که به نارنجی می زد. چشم های آبی اش درست هم رنگ شلوار لی اش بود، یک پرونده ی بیمه با مشت مشت کاغذ داخل پرونده در دستش به النا خیره شده بود و گفت:« می دونی چقدر دنبالت گشتم؟ اینجا چه کار می کنی تو؟»

النا گفت:« اینجا محل کارمه. یعنی متاسفانه اینجا محل کارمه. ولی تو اینجا چه کار می کنی؟»

_«به خاطر یه تصادف کوچیک. چیز خاصی نیست.»

_«از خودت بگو تو چکار می کنی؟ هنوز عکاسی می کنی یا مثل من...»

_«نه من هم اوضاعم با تو خیلی فرق نمی کنه ولی اِی هنوز دستی هم به دوربین می زنم. ببین می تونیم امروز با هم یه قهوه بخوریم. مهمون من!»

_«اوه البته ولی الآن که من نمی تونم. ساعت چهار همین پارک رو به رو.»

_«باشه پس می بینمت. بی زحمت این ورقه ها رو هم ...»

_«البته.»

مرد جوان از اتاق خارج شد. النا کنار پنجره منتظر ایستاد تا با نگاهش جورج را که از عرض خیابان می گذشت دنبال کند و با خودش می گفت:« اصلا فرقی نکرده بود. همان صورت گِرد و همان اندام پُر. حتی مدل موهای زردش رو هم عوض نکرده. وای خدا یعنی بعد از این همه سال دوباره پیدایش کردم!چطور ممکنه؟».

***

النا روی نیمکت چوبی سبز رنگ پارک نشسته بود و با بی صبری روزنامه ای را ورق می زد. بیش از آنکه صفحات روزنامه را نگاه کند، نگاهش به اطراف بود تا جورج را پیدا کند که ناگهان نگاهش به نگاه جورج که به سمت او می آمد گره خورد.

جورج:« هِی، سلام، بیا قولم رو فراموش نکرده بودم لیوان صورتی رو می خوای یا آبی؟»

النا:«سلام، صورتی رو بده. شاید دیگه بچه نباشم ولی هنوز صورتی رو دوست دارم.»

_«بفرمایید. نوش جان.»

_«مرسی. راستی از بچه های هنرستان خبر نداری؟ جین؟ کاترین؟ مارک؟ الکس؟»

_«چرا اتفاقا جین مثل خودت و خودم هنر رو بوسیده و گذاشته کنار. ولی کاترین دنبال موسیقی رو گرفت و الان هم رفته سوئد. مارک هم... مارک هم... هیچی. از خودت بگو.»

_«مارک چی؟ چرا بحث رو عوض می کنی؟»

_«ولش کن حالا بعد از عمری همدیگه رو دیدیم.»

_«اِاِاِ بگو دیگه مارک چیزیش شده؟»

_«یه مدت بود خیلی حالش خراب بود همش برام ایمیل های عجیب غریب می داد. مثل آدم های افسرده شده بود. یه روز که واقعا به نظرم اومد داره دیونه می شه رفتم خونش که دیدم تو وان حموم خودش رو...»

النا پرید تو حرفش که:«خودش رو چی؟ هان؟»

جورج ادامه داد:«خودکشی کرده بود.»

النا:«وای خدای من نه! اون که عاشق هنرش بود، عاشق زندگیش بود، عاشق خودش بود!»

_«همین آخری کار دستش داد. ول کن این چیز ها رو اون که رفت تو تا قهوت سرد نشده بخور و از زندگیت لذت ببر.»

_«از چی لذت ببرم؟ از هر روز دوش گرفتن از هر روز توی ترافیک بودن از امضا کردن از آپارتمانی که خودم توش جا نمی شم؟ از چی لذت ببرم؟»

جورج با خنده جواب داد:« تو هم کم از مارک نداری ها! یه وقت خودت رو از سقف آویزون نکنی دختر!»

النا:«خیلی بی نمکی. مثلا داری با بهترین دوست دوران هنرستانت دردِ دل می کنی؟»

جورج:«به دل نگیر دیگه حالا...»

النا لیوان قهوه را مثل همیشه سر کشید و به ساعتش نگاه کرد و گفت:«ببین من باید برم خیلی خوش حال شدم که دیدمت.راستی می تونم ازت یه شماره تماس داشته باشم؟»

_«آره حتما بیا این کارت ویزیتمه. ببین تو که اینقدر زندگیت تکراری شده یه پیشنهاد برات دارم. من سه شنبه یه مهمونی دارم اگر دوست داشتی بیا شاید بهت خوش بگذره.»

_«اوه حتما میام ولی الآن خیلی دیرم شده باید برم بابت قهوه هم ممنون. خدافظ.»

_«خدافظ»

***

از شرکت برگشت دوباره دوش گرفت پاهای ظریف و شکننده اش را روی دمپایی حوله ایش گذاشت و در حالی که موهای قهوه ایش را خشک می کرد به اتاق رفت اما به جای پوشیدن لباس همیشگی کُمُدش را زیر و رو کرد تا لباس های دلخواهش را پیدا کند. سوار ماشین بدون کولر شد و به دل ترافیک شهر قدم گذاشت با خودش فکر می کرد:« شاید این مهمونی رو برای من گرفته؟ نه بعید می دونم. وای خدای من چطور من اون رو بعد از این همه سال دوباره پیدا کردم؟»

مقابل درب خانه ی جورج پارک کرد. یک خانه ی دو طبقه ی ویلایی با آجرهای شکلاتی بود که مهمانی از پشت پنجره ها کاملا مشخص بود و صدای آهنگ کاملا رسا بود. النا از پله های جلوی درب بالا رفت و زنگ سفیدی که روی آجر های تیره خود نمایی می کرد را فشار داد. بعد از چند ثانیه درب باز شد و جورج بیرون آمد.

جورج:«آه النا فکر نمی کردم بیای خوش اومدی بیا تو.»

النا:«مرسی. چرا فکر نمی کردی بیام؟»

_«خوب چون اخلاقت رو می شناسم. معمولا خیلی اهل معاشرت با دیگران نبودی.»

_«ولی من اومدم.»

_«خوش اومدی.از خودت پذیرایی کن و خوش بگذرون من چند دقیقه ی دیگه می یام پیشت»

جورج هنوز چند قدمی دور نشده بود که با تردید برگشت و گفت:

 «راستی بیا دنبالم کسی رو بهت نشون بدم که می دونم از دیدنش کُلی تعجب می کنی .»

_«کیه از بچه های هنرستانه؟»

_«نه.»

_«از دوستاته؟»

_«نه بیا... کسیه که این مهمونی رو براش گرفتیم... ایناهاش اینجاست...

عزیزم این النا بهترین دوست دوران دبیرستانمه...

 النا، این هم نامزدم ایزابل.»

+ نوشته شده در  جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 0:12  توسط محمد امین صدیق  | 

در حالی که مو های سیاه و فر دختر را زیر یک روسری کوچک قرمز می پوشاند و زیپ پالتوی پشمی قهوه ای دختر را بالا می کشید گفت:« امیر امروز بریم بازار تجریش دلم براش تنگ شده هر وقت اونجا می رم یاد بچگی هام می افتم.»

امیر:« ولی اونجا که چیزی نداره. همش دمپایی و جنس چینی فروشی شده... »

ــ «بریم دیگه.»

دختر بچه پرید توی حرف و گفت:« مامان مامان بازار همون پاساشه؟ »

نرگس: «پاساش نه! پاساژ»

ــ «خوب حالا همونه؟ »

امیر:« آره بابایی آره همونه.»

***

هوای خانه برایم سنگینی می کرد. گرمای رادیاتور ها در آن هوای سرد دلپذیر بودند اما من را می آزردند. پنجره را باز کردم و با یک نفس عمیق طعم هوای سرد با چاشنی دود را چشیدم. البته که محشر نبود ولی به خانه ی دم کرده ترجیحش می دادم و از خانه بیرون زدم.

***

دختر:« مامان من خسته شدم. چرا نرفتیم پارک یا اصلا همون پاساش؟ اینجا خوش نمی گذره.»

امیر:« حرف راست رو از بچه بشنو. نرگس عزیزم اینجا چیزی نداره بیخیال شو.»

نرگس بی توجه به حرف دیگران:« وای! وای! وای! ببین این چقدر خوشگله. بیا بیا...» دست دختر را رها کرد و به سمت ویترین مغازه دوید.

***

بی دلیل در خیابان ها می گشتم. وقتی به خودم آمدم که وسط میدان تجریش ایستاده بودم و داشتم به خیل جمعیت که به خیابان های فرعی پراکنده می شدند نگاه می کردم. ناخودآگاه چشمانم به سر دری که رویش «بازار تاریخی تجریش» حک شده بود سُر خورد. بی اختیار به سمت هجره های کوچکش به راه افتادم.

 ترکیب جالبی بود از انسان های قدیمی که در دنیای مدرن زندگی می کردند. هجره ای عطاری بود که بوی ادویه جاتش با بوی دمپایی های پلاستیکی هجره ی بقلش مخلوط شده بود.

حجره ای کاملا مرتب شده بود و به یک داروخانه تبدیل شده بود و در سمت مقابلش حجره ای که کله پاچه و تمام غذا های مضر و چرب را می فروخت. در دلم به این به هم ریختگی ها و ناهمگونی ها می خندیدم که با گریه های دخترکی خنده هایم قطع شد. اشک از چشم های درشت دختر روی گونه های تپل کودکانه اش می غلتید و به زمین می افتد. در ناله هایش مرتبا و نا مفهوم مادرش را صدا می زد.

ــ « خانم کوچولو چی شده؟» همچنان گریه می کرد. «مامان رو گُم کردی؟» سرش را به نشانه ی بله بالا پایین کرد و با پشت دستش چشم هایش را مالید و گفت:« اوهوم».

ــ« خوب اینکه اشکال نداره با هم پیداش می کنیم. اونا که بدون تو نمی رن خونه.»

دخترک:« چرا می رن. می دونم می رن.»

بغلش کردن خندیم و گفتم:« خیالت راحت پیداشون می کنیم.»

تقریبا دختر دیگر گریه نمی کرد که گفتم:« حالا خوب نگا کن ببین می تونی مامان رو ببینی یا نه؟»

دنبال زنی می گشتم که احتمالا از این سو به آن سو می دود و گریه می کند و احتمالا شوهرش آرامش می کند و می گوید پیدا می شه...

تمام راهرو های بازار را گشتیم و از هرکس که می شد در باره ی پدر و مادری که فرزندشان را گم کرده اند سوال کردیم. ولی نه آن دختر و پسر جوان که دست در دست هم عاشقانه راه می رفتند کسی را دیده بودند و نه آن خانم میان سال چادری که کمی هم همراهیمان کرد و نه حتی فروشندگان.

ناگهان دختر فریاد زد «بابا... بابا...» چشم هاین دنباله ی نگاه دختر را گرفتند و به مردی قد بلند و لاغر اندام که پلیوری سفید به تن و شلواری جین به پا داشت رسیدند.

به سرعت جلو رفتم و گفتم:« سلام جناب فرزند شما ست؟»

مرد با حالتی که انگار می خواهد بگوید هوا خوب است یا غذا بی نمک است گفت:« بله. ممنون.»

یکّه خوردم دنبال زنی که شیون بکشد و مردی که هراسان اطراف را نگاه کند می گشتم. متهیر مرد را نگاه می کردم که سرش را برگرداند و گفت نرگس نرگس بیا پیداش کردم.

زن پول را از کیفش بیرون آورد و به فروشنده ی همان داروخانه ی جلوی کله پاچه فروشی داد جنسی را داخل پاکت گذاشت و با قیافه ای عبوس به سمت دخترش آمد و گفت:« کجایی تو؟ ... هیچ معلوم هست؟... می دونی چقدر معطل شدیم؟» دست دختر را گرفت  و رفتند.

دختر سرش برگرداند در چشم هایم زل زد و تلخ ترین لبخندی را که دیده بودم به من تحویل داد.

***

از بازار بیرون آمدم و در راه خانه فهمیدم که چرا دختر می گفت شاید بدون او به خانه باز گردند.

 

پی نوشت یک: متاسفانه این داستان را بر اساس یک اتفاق واقعی که اخیرا برایم رخ داد نوشتم.

پی نوشت دو : شرمنده از تاخیر در بروز کردن وبلاگ تلاش می کنم تنبلی رو کنار بذارم.

پی نوشت سه : یکی از ماهی های عیدم قبل از عید مُرد :-)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 19:28  توسط محمد امین صدیق  | 

چشم هایتان را ببندید و بالا بروید آنقدر بالا که کره ی زمین را به خوبی ببینید. بین قاره ی آفریقا و اروپا یه دریا هست که توش یه چکمه افتاده. زیر اون چکمهه یه تیکه سنگه که بهش می گند سیسیل.

من که ندیدم ولی می گن خیلی خیابون های خوشگلی داره و خونه هاش خیلی بزرگند. دوست دارم خونه های ویلاییش رو ببینم ولی خونه ی رویایی من اونجا نیست. دوباره چشماتون رو ببندید و برید بالا. برین رو ایران خودمون یه کم دقت کنید یه چیز قهوه ای از شمال شرق تا شمال غربش کشیده شده. همون رشته کوه البرزه دیگه. زیر اون ها رو ببین از اون بالا احتمالا خاکستریه اونجا هم که خوب معلومه که تهرانه.

یه کم که پایین بیایید یه خط مثل نخ اسکناس از بالا تا پایین کشیده شده. به اون می گن خیابون ولی عصر اما پدر بزرگم بهش می گه پهلوی. خب خوبه که تا حالا آدرس رو گم نکردین. حالا هر جایی از ولی عصر که ایستادید یه تاکسی بگیرید و برین به سمت جنوب. تا آخرش.

دیدید یا نه؟ همون قطار زشت گندهه که اون وسط با چراغ های رنگ و وارنگ تزیین شده رو می گم. اگه دیدیدش کنارش وایسید و از اولین نفری که بهتون رسید بپرسین میدون شوش کجاست و سریع خودتون رو به شوش برسونید اونجا من منتطرتون هستم.

هی من رو می بینی پیرهن آبی و شروار لی تنمه بیا دنبالم از این جا به بعد خودم می برمت.

آخ آخ آخ تو خونه هیچی نداریم ببین کوچمون همینه. اون آپارتمانه که دارن می سازن رو بیبین سمت چپیش خونمه. آره همون که درش آبیه بیا کلید رو بگیر و برو تو من هم الان میام.

کلید رو در می آری. و توی قفل درب می کنی خیلی راحت نمی چرخه آخه زنگ زده دیگه. یکم تلاش کن... آهان دیدی باز شد. آروم برو تو حواست باشه که اینجا خونه ی رویایی منه ها.

سمت راستت یه کلید برقه روشنش کن. آهان تبریک می گم تو اولین نفری هستی که داری اینجا رو می بینی. جلوت یه راهرویه باریکه که به آشپزخونه می رسه و سمت چپت یه در چوبی سفید کوتاه. بازش می کنی. با صدای قیژ گوش خراش درب یه کاسه توالت قهوه ای رنگ جذاب جلوت ظاهر می شه درست بالای همون، دوش حمامه. قبول دارم این جوری یکم دوش گرفتن سخته ولی تو هم قبول کن که خیلی حال می ده. هی دستت رو بپا نخوره به دستشویی که اون بقل چپونده شده. بلاخره کثیفه دیگه... ولش کن اصلا از اون تو بیا بیرون. می ری توی همون راهروی تنگ و داخل آشپزخونه می شی. گرمت می شه احتمالا به خاطر اجاق گاز کوچولوییه که اون وسطه و یا آبگرمکن سفید چرک دوست داشتنیه که صداش بعد از مدت کمی دیگه اصلا دوست داشتنی نیست. از شیر آب، آب قطره قطره روی ظرف های نشسته ی داخل سینک می چکد و آرام آرام ظرف ها رو از آب لبریز می کنند. از آشپزخانه بیرون می آیی و به اتاق نشینمن می روی این به کوچکی اون دو تای دیگر نیست ویه فرش قرمز کفش پهن شده. یک بخاری گازی گوشه ی اتاق روشنه. کنار بخاری می ایستی و دست هایت را رویش نگه می داری تا گرم شوند.آروم پرده ها را برانداز می کنی و به منظره ی پشتشان که یه دیوار آجری دوده گرفته است خیره می شوی و یک نفس عمیق از هوای گرم خانه می کشی.

من  در را باز می کنم و با یک پلاستک پر از بستنی و پفک و... وارد می شوم و تو کنار بخاری چنان دست هایت را به هم می مالی و به پنجره نگاه می کنی که براحتی می توانم از چشمانت بخوانم که از خانه ی رویایی من خوشت نیامده.

بعد نوشت: پیش نویس این مطلب حذف شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 18:42  توسط محمد امین صدیق  | 

هفت یا هشت ماه پیش بود که نوشتم یکی از ماهی هایم مرد. خیلی دوستش داشتم ولی دردم رو با حضور ماهی دیگر تسکین می دادم. ولی امروز آن دیگری هم رفت و تنگم خالی شد.

اگر تا چند روز دیگر تنگ خالیش جلوی چشمانم می ماند احتمالا به جای وبلاگ زیتون باید من را در "امین آباد" پیدا می کردید همین بود آب تنگ را خالی کردم و به دست نیافتنی ترین جای ممکن فرستادمش. اما دیگران اصرار داشتند که فقط یک ماهی بوده و نباید اینقدر ناراحت شد. و استدلال خنده دارشان هم نزدیک بودن عید و خریدن یه ماهی قرمز دیگر بود. می خواستم جوابی که روباهه به شازده کوچولو داد* رو بدم ولی دیدم بعضی اوقات بهترین کار این است که کار خاصی انجام ندهی.

پس رفتم پای گلدان خاکش کردم و امیدوار به نظریه ی تناسخ هندی ها به گلی که درون گلدون کاشته شده بود زل زدم. اما انگار هندی ها هم اشتباه می کردند بنابراین تنها راه باقی مانده درمیان گذاشتن ماجرا با شما بود که گذاشتم.

 

*«چیزی که باعث می شود تا گْلت اینقدر مهم باشه عمری است که برایش صرف کرده ای.»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 14:30  توسط محمد امین صدیق  | 

­­­­­­­­با این سوال در ذهنم که آیا واقعا اصفهان نصف جهان است راهی شدم...

همیشه معتقد بودم که این جمله را خودشان ساخته اند تا به جذابیت شهرشان بیفزایند پس کمر به ابطالش بستم.

روز اول به باغ پرندگان حمله بردم تا عادی بودنش را به همگان اثبات کنم و خوشحال شدم وقتی که دیدم آنجا هیچ خبر جالبی نیست.

همان شب با شادمانی به سمت زاینده رود و پل هایش رفتم اما خب احتمالا حدس می زنید که خیلی زود فهمیدم که جلوی سی وسه پل و پل خواجو نمی توان قد علم کرد.

روز دوم به کلیسای وانک، منار جنبان، چهل ستون و موزه ی هنر های معاصر اصفهان سرک کشیدم. متاسفانه یا خوشبختانه در هیچ جای دنیا مناره هایی که می رقصند، کاخ های چوبی به قدمت چهل ستون و عظمت وانک وجود ندارد. پس بی خیال شدم و بقیه ی وقتم را به تست کردن غذا های اصفهانی گذراندم تا روز شب شود.(از بریونی بیش از این توقع داشتم!!!)

روز آخر بود، روز ضربه ی نهایی، روز اثبات ادعا.

هفت تیر به کمر بستم و در حالی که گوشه ی ذهنم به شکل مستطیلی میدان می خندیدم به سمت نقش جهان راه افتادم. اما هنگامی که کنار حوض ایستادم بی اختیار به سمت گنبد مسجد امام (شاه) روانه شدم. زیر گنبد به آدم حس حقارت دست می داد و برای آنکه یکوقت از ازدیاد این حس سرخورده نشوم به سرعت از بنا خارج شدم و به سمت عالی قاپو رفتم. فکر می کردم آنجا می توانم چیزی پیدا کنم که مسخره باشد چیزی که بتوان به آن خندید یا لااقل عادی باشد آنقدرعادی که نتوان نصف جهان بودن شهر را با آن اثبات کرد. اما خب طبق روال گذشته کنف شدم و در حداقل زمان ممکن فهمیدم که عالی قاپو عمارتی نیست که بتوان نقدش کرد بلکه باید مرتبا اسمش را تکرار کرد تا همگان بفهمند که عالی ست. خیلی عالی است.

دور میدان مستطیلی می چرخیدم و تلاش می کردم به خودم بقبولانم که اشتباه کردم شاید خود اصفهانی ها جمله را نگفته اند، شاید واقعا ارزشش را داشته، شاید من اشتباه می کردم نه آنها. شاید واقعا اصفهان...

در آن بعد از ظهر به نتیجه نرسیدم پس از همان جا سوغاتی خریدم و به سمت راه آهن اصفهان حرکت کردم. شب در قطار خواب دیدم که به بقیه می گویم "اصفَهون نصف جَهونس"{با لهجه ی اصفهانی بخوانید}

پس من اینجا در جلوی جمع - و در بیداری – اعلان می کنم که اشتباه کردم. تا اطلاع ثانوی اصفهان نصف جهان باقی می ماند.

پی نوشت یک: سوغاتی شما هم فراموش نشد. می توانید در ادامه ی مطلب ببینیدشان.

پی نوشت دو: من در اصفهان دو هزار تومان تخفیف گرفتم. به نظر شما می توانم نامم را در کتاب گینس ثبت کنم؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 19:19  توسط محمد امین صدیق  | 

زیر درخت بید مجنونی رسید که دختر دوستش داشت. همیشه به آن سر می زدند و زیر برگ های خم شده اش می ایستادند واندک عابرانی را تماشا می کردند که از آن کوچه ی خلوت می گذشتند.

جسمی سرد و سخت را در جیب پالتویش می فشرد. سرش را بالا برده بود و از پشت برگ ها به آسمان مهتابی و پر گرد­ و­غبار شهر خیره شده بود. تردید در چشمانش موج می زد. سایه ی برگ ها روی صورتش می لرزیدند.

***

_«می دونی چقدر دوست دارم؟»

_«آره.»

_«چقدر؟»

دختر با شیطنت نگاهی کرد وگفت:«هیچی.»

نگاه مرد چند لحظه سرد شد اما سریع لبخندی زد و با تقلید لحن دختر گفت:«زدی به هدف.»

و هر دو بلند خندیدند. دختر شیشه ی اتومبیل را پایین داد وسرش را جلوی آن گرفت. چشمانش را بست، موهای طلاییش در باد می رقصیدند و سکوتی شیرین طنین انداز شد.

_«چرا گفتی هیچی؟»

_«شوخی کردم بابا.»

_«مطمئنی که شوخی کردی؟»

_«بس کن دیگه!»

_«باشه، باشه. دوست داری کدوم رستوران بریم؟»

***

در پیاده­رو که از باران عصر نمناک بود قدم بر می داشت و صدای کفش هایش تنها نُتی بود که موسیقی سنگین سکوت خیابان های نیمه شب را می شکست. هوای سرد و آلوده ی شهر گلویش را می سوزاند و حلقه ی اشک چشمانش را. رنگ بغض در صورت زُمخت و مردانه اش پیدا بود.

 به نور زرد و قرمز چراغ های چشمک زن که روی آسفالت خیس خیابان خاموش و روشن می شدند خیره شده بود، انگار چیز دیگری نمی دید. گویی هدفی را مصرّانه دنبال می کرد. هرازگاهی که ماشینی می گذشت سرش را بلند می کرد، دنبال آشنایی می گشت. نگاهش روی آن خشک می شد. دوباره به قدم زدن ادامه می داد.

وارد کوچه ای دنج شد. در امتداد کوچه به سوی تاریکی پیش رفت تا زیر درخت بید مجنونی رسید که دختر دوستش داشت. همیشه به آن سر می زدند و زیر برگ های خم شده اش می ایستادند وعابرانی را تماشا می کردند که از آن کوچه ی خلوت می گذشتند.

از لحظه ای که دختر را با دیگری دیده بود طوفان درونش تسلی نمی یافت.

جسمی سرد و سخت را در جیب پالتویش می فشرد. سرش را بالا برده بود و از پشت برگ ها به آسمان مهتابی پر گرد و غبار شهر خیره شده بود. تردید در چشمانش موج می زد. سایه ی برگ ها روی صورتش می لرزیدند.

هفت تیری از جیبش بیرون آورد و همانطور که ماه را نگاه می کرد به سمت سرش برد تا سردی اش را روی صورتش احساس کرد.  دستش سُست شد.

صدای برخورد اسلحه با زمین گنجشک روی درخت را پراند، مرد لحظاتی به اسلحه خیره ماند، سرش را برگرداند و یک بار برای همیشه از انتهای کوچه خارج شد.

دخترسراسیمه و با صورتی گریان به سمت درخت می دوید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 22:15  توسط محمد امین صدیق  | 

داخل اتوبوس نشسته بودم از سر بی کاری چند رشته موی کنار سر پیرمرد کچل جلوییم را می شمردم و از باد خنک بعد از غروب که به صورتم می خورد لذت می بردم چند لحظه یکبار هم دست از شمردن برمی داشتم و به  چراغانی خیره کننده ی مغازه ها در دل تاریکی نگاه می کردم اما در پس همه ی این ها در حال شخم زدن خاطرات چند روز اخیر در ذهنم بودم، که به یاد فیلمی افتادم که به تازگی دیده بودم هر چه فکر کردم اسمش به خاطرم نیامد اما یکی از پلان های فیلم را به خاطر داشتم :

«مرد میان سال به اسباب بازی فروش یک عروسک داد واز او خواست که تعمیرش کند. مغازه دار نگاهی به عروسک انداخت و گفت :«30 ، 40 سالشه!» و مرد میانسال با خنده گفت از من بزرگتره و مغازه دار  در جواب :«از من و تو هم بیشتر عمر می کنه!»  مرد میانسال یکه خورد و آرام آرام لبخند از روی لب هایش محو شد.»

واقعا چرا؟ چرا هرچی که ارزشمند تره کمتر می ماند؟ چرا پیرمرد جلوی من که سال ها سال ها تجربه همراه خود دارد و کرور کرور بیشتر از خیلی ها می داند، حداکثر چند سال دیگر پیش خانواده اش می ماند و آن عروسک پلاستیکی حالا حالا ها تا تجزیه شدنش وقت دارد؟

چرا گل رُزی که نماد زیبایی است و بویش هر انسانی را مست می کند چند روزی بیشتر مهمان گلدان خانه ها نیست و خوار همان گل تا ماه ها از بین نمی رود؟

فرضیه ای شخصی دارم که هرکس بیشتر ارزش زندگی دارد کمتر زنده می ماند.

شاید هم واقعا چون کمتر پیش ما هستند ارزشمند ترند نه این که چون ارزشمند ترند کمتر پیش ما هستند.

بعد نوشت (بی ربط اما مهم): متاسفانه چند وقت پیش شنیدیم که مجور فیلمبرداری فیلم «جدایی نادر از سیمین» به کارگردانی آقای اصغر فرهادی باطل شده است. خانم علیدوستی هم در طرف داری( یا هر چیز دیگر که اسمش را می گذارید) بعد یک سال وبلاگش را آپدیت کرد و در حمایت از آقای فرهادی مطلبی نوشت اما امروز دیدم که وبلاگ ایشان هم فیلتر شده است. چرا باید با چنین اعتراض ساده ای چنین برخوردی کرد؟ من در حدی نیستم که بگویم چرا مجوز را باطل می کنید یا نمی کنید اما فکر می کنم که آنقدر شعور داشته باشم که بفهمم نباید انتقاد و منتقد را محو و نابود کرد. باید به حرفش گوش داد و تا حدی که منطقی است به آن عمل کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 23:2  توسط محمد امین صدیق  | 

از یک بلیط شروع شد از یک فیلم، فیلمی که جرعه جرعه نوشیدمش، درباره الی.

بعد از فیلم که همچنان گیج قدرت کارگردانی ، بازیگری و تمام اجزای آن بودم شروع به سرچ کردن نام تمام عوامل فیلم شدم تا به نام یکی از بازیگرانش رسیدم، ترانه علی دوستی. و اولین لینک مربوط به او در  گوگل، وبلاگ spotlight  بود -وبلاگ شخصی خانم علی دوستی- .

آنجا بود که فهمیدم نوشته های شخصی را تا با دیگران به اشتراک نگذارید نه عیب آنها را می فهمید و نه از آنها لذت می برید.

آنجا بود که فهمیدم اگر جرئت به اشتراک گذاشتنشان را نداشته باشید هیچوقت یک نویسنده نمی شوید.

آنجا بود که توکا نیستانی را شناختم و با وبلاگش sainttouka آشنا شدم. و در همین وبلاگ و از آقای نیستانی بود که آموختم چگونه لفظ آمیانه یا طنز را وارد متنی شاعرانه یا داستانی کوتاه کنم.

از آنها همین چیز، ناچیز شدم و از آنها بود که نوشتن حرفه ای تر را آموختم و به دنیای بزرگ وبلاگ نویسان پیوستم.

شاید هیچکدامشان من را نشناسند شاید حالا توکا در تورنتو آن عکس یادگاری که با هم در گالری اش انداخته ایم را به یاد نیاورد و یا خانم علی دوستی بعد از اینکه یکسال تمام وبلاگش را آپدیت نکرد من و تمام نظراتم  را فراموش کرده باشند. اما من همیشه آن دو را درگوشه ی ذهنم به عنوان اولین اساتید واقعیم نگه می دارم. در گوشه ی ذهنم نگه می دارم زیرا آنها بودند که باعث تولد این وبلاگ شدند.

امروز درست روزسال گرد همین کودک است. همین .وبلاگی که با جون و دل ساختمش و با آموزش آن دو وبلاگ و نویسندگانشان بزرگش کردم. امروز تولد وبلاگی است که باعث دوستی من با شما شد.

امروز شمع اش را فوت کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 0:13  توسط محمد امین صدیق  |